نامه ای مختص به تو/سقوط دختر بچه‌ی اهل حمیدیه در فاضلاب

خورنا – فرزاد شعبانی
یادداشتی به قلم دکتر فاضل خمیسی (فعال سیاسی، اجتماعی و فرهنگی)

امروز فیلم کوتاهی از بیرون کشیدن دختر بچه ای حدود ۷ ساله در شهرستان حمیدیه استانم که در فاضلاب سقوط و بدن بی جانش در آغوش پدر مأوای گرفته، حالم را منقلب کرد، در این دنیا کاری از من و امثال من دیگر برای نجات او ساخته نیست، و بی شک منهم مثل پدر و مادر گریانش، غمگینم؛

نامه ام فقط از سر شرمساریست:
سلام؛
میدانم که از همه ما دلگیری و جواب سلامم را نمیدهی، حق با توست،
نمیدانم وقتی لجن جوی، راه تنفسی ات را می بست به چه فکر می کردی، شاید هم آنقدر ترسیده بودی که آرزو میکردی زودتر از آن همه تاریکی نزد خدا بری،
به تو میگویم که حاضرم تمام آن لجن را درون حلقم فرو می بردم تا دوباره ترا در حال عروسک بازی ببینم، نفس را میخواهم چکار، نفسم زمانی ارزش دارد که تو با صدای بلند بخندی!
حق داری جواب سلام را ندهی!
من در غرق شدنت پُر از تقصیرم،
پُر از غرور دروغینم،
تو قرار بود امسال در عید فطر پاهایت را حنا ببندی و برای عیدی‌هایی که میگیری یک بسته مداد رنگی بخری، تا با آنها زیباترین گُل را برای دستان خسته پدرت بکشی!
من نذاشتم، من گُل وجودت را کُشتم،
من پُر از تقصیرم
پُر از غرور دروغینم!
اگر اجازه بدهی؛ دخترم خطابت کنم،
نه! این پاسخ توست، راست میگویی؛ مگر میشود کسی اینگونه دخترانش را در محنت ببیند و شب را صبح کند.
حق با توست: من پر از غرور دروغینم!
اما عزیزم؛
تو با آن پیکر بی روح و با آن گیسوان
بافته ات بلندترین خطابه تاریخی را داشتی و فلسفه زندگی را به چالش کشاندی!
دُرست میگویی:
من پر از تقصیرم
پر از غرور دروغینم

میدانم که نگران مشقهایت هستی و دلتنگ همکلاسی هایت! و حتی نگران آنی که مادرت در نبودنت دق کند و پدرت بیشتر خیره به دیوار بماند…
راستی! تو بیشتر خدا را میبینی،
و این مرا می ترساند؛
که تو از زمین و انسان ها بگویی و مرا شکایت کنی، و خدا هم از من رو برگرداند، همانطور که تو کنون قهری.
تو هنوز ساکتی …
مثل خدا
و این سکوتت میترساند مرا …