درد را زیستن و اندیشیدن مرگ را

مجتبی اسکندری، روزنامه فروش

پدیدارهایی چون مرگ و بیماری، از آن دست پدیده هایی ست که به لطف جهان مدرن، بدل به امری تخصصی شده اند!
شاید پیش از این، فرزندان گناهکار نخستین، در طول حیات خویش، تنها چند بار مرگ و بیماری را از نزدیک و در نزدیک می دیدند و به همین روی، رویت پرسه ی فرشته ی سیاه مرگ با هر میزان از شدت یا لطافت عمل فرشته یاد شده، برای بینندگان حوالی انسان _ فعلا_ فانی، تازه و دردناک می نمود!

اکنون که روزانه بیش از دو صد آدمی با هزاران آرزو و جملگی به یک دلیل، روی در نقاب سیمانی پر ملات میکشند، کادر خسته ی درمان، در لمس مرزهای امر استثنا دچار فقدان لامسه شده و برایشان مشاهده ی این مرگ انبوه، به امری عادی و تکراری و کاملا روزمره بدل شده!

فضای حاکم بر ذهن و زبان این سپیدپوشان، به کلی متغیر شده و حتی در باب این فقره، کمی بی رحمانه رخ می نماید!
حتی مغز همواره خوگر آدمی در میان این عزیزان، گام فراتر نهاده و با درآمدن این اندیشه به جامه ای کلینیکی، صورتبندی زبانی طنزگونه ای یافته که کالبد آدمی را در محاورات روزانه، دستمایه ی شوخی های زبانی کادر یاد شده قرار می‌دهد.

مختصات مذکور را می توان در چارچوب مکانیسم های روانی انسان برای جلوگیری از فروپاشی روحی و روانی فهم کرد اما صاحب این کیبورد، پا فراتر نهاده و دلیل دندانه دار و دندان گیرتر اقامه می کند:
تبدیل امر استثناء به امر روزمره و تکراری! آن گونه که مولانا می گفت: مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما!

البته شاید مخاطب و خواننده ای از نگارنده پیشی جوید و گام فراتر نهد و بگوید که مردمان آسیای باختری _ یا همان خاورمیانه خودمان_ را می توان در همین مختصات بالینی، به تشخیص و تحلیل نشست که: مرگ، افگنده خواری، روان رنجوری و جان و دل نژندی، را برای خود نه به مثابه استثنا، که همپایه ی روزمرگی نرمالیزه شده برای خود در نظر می گیرند! خوب این هم حرفی ست و شاید حرف حساب، ولی ناظران نیز هنوز به رغم کم سویی چشمانشان، می بینند آنچه می گذرد و با زبانی رازگونه، این معنا را با تیر استعاره نشانه می روند.
شاید مددجویی از روایات اساطیری دراماتیک، به مدد این راهگشایی جوزف کمبل که: “استعاره، کلید فهم اسطوره است”؛ برای توضیح بخشی از درد و رنج بی پایاب و بی پایان این روزها، راهی بزند که آهی بر ساز آن توان زد.
آنگاه که پاندورای یونانی به فرمان خدایگان خدای (زئوس) با سبوی اهدایی دیگر خدایان رو به سوی زمین می کند و آنگاه که به اغوای پایان ناپذیر آتنای خردمند (الهه خرد و دانش و زیبایی) درب سبوی را می گشاید، می بیند که رنج های هراس آوری از سبو به بیرون آکنده می شود و سراسر جهان را فرا می گیرد و باز می بیند که تنها “امید” است که از کوزه به بیرون نمی آید و ترجیح می‌دهد که همچنان در سبو بماند؛ و در این استعارات فراوانی برای اهل خرد نهان است.

یونانیان به زبانی استعاری گفتند که در گشودن لای زخم های بشری، درد و رنج برای بینندگان عمق این زخم ها وجود دارد و ناظران حقیقی، اگر نه همزادان، که دستکم همزیستان راستین درد اند!
شاید تفاوت مردمان یونان با ساکنین رنجورستان خاورمیانه و خاصه همین نیرنگستان آریایی مان، پی جویی مدام همین امر باشد! از اساطیر عام تا زوربای یونانی معاصری که نیکوس کازانتزاکیس به رشته ی تحریر درآورد، می توان این تفاوت ماهوی را مشاهده کرد:
آنجا که نویسنده یاد شده، بی رحمانه زوربا را به تماشای سر بریدن بیوه زنی در میان هلهله ی جمعیت می نشاند، زوربا خشم آگین از نویسنده می پرسد که چرا جوانان و در کل چرا انسانها فناپذیر و میرا هستند؟
نویسنده با لاادری گری و شاید واقعا نومیدانه پاسخ می دهد: نمی دانم و زوربا بر می آشوبد که پس در این کتاب‌های لعنتی چی می نویسند؟ نویسنده پاسخی متعهدانه و امانتدارانه می دهد: درباره ی درد و رنج انسان هایی نوشته اند که نمی توانند به این پرسش‌ها پاسخ دهند!

با تحمل رنجی بی پایان، پذیرفتنی ست که مکانیسم و داینامیسم زیست روزمره جهان، نه در تلاش برای یافتن پاسخی برای پرسش های بنیادین، که برپایه ی یک بی خبری و سهل انگاری با شکوه و البته کارآمد بنا شده است. پس برای کادر درمان خسته از مرگ مداوم، نباید مرثیه خواند…
روزگاری ست که فرشته زورمند و سیاه پوش مرگ، درب هر خانه رو دودستی می کوبد و اینجا با رقص های اقوام و رقص بندری هم، کادر درمان را نمی توان به راه آورد. بنرهای تقدیر نیز کارگشا نیست و جهادگران و مبارزان و دیگر عبارت های آمیخته با میلیتاریسم نیز، نمی تواند از رنج تسلیم شان بکاهد. فرشته مرگ خاورمیانه شناس، از پاندمی کنونی همین را می خواست.

دی بر سر هر مرده دو صد شیون بود
امروز یکی نیست که بر صد گرید