طنز/روز معلم

✍محمد شریفی

من قبل از آنکه معلم بشوم به برکت جلال و جبروت و قدرت رانت فوق العاده و خارق العاده ی یکی از فامیل موفق به اشغال منصبی مهم شدم ،هنوز سبیل در نیاورده و اجباری نرفته برای خودم شدم آقا بالا خان ، اما طبیعت من سرد و مناعت طبعم گرم بود.

 

همیشه از درون مثل آش درهم جوش قل قل می کردم و با خودم سرستیز داشتم که اشغال یک پست مهم آنهم به سر صدقه دیگران نه هنر است و نه به مزاج و مذاق ایلیاتی من می چسبد. یک روز اتفاقی روزنامه ی کیهان که آنموقع ها به دامن حسین شریعتمداری گره نخورده بود را داشتم مرور می کردم که چشمم به اطلاعیه پذیرش دانشجوی تربیت معلم افتاد.

 

چندین و چندبار اطلاعیه مذکور را خواندم و مرور کردم و مثل شتر پایین دادم و بالا آوردم و بلغور کردم تا بالاخره خودم را مجاب کردم و فرم مذکور را تکمیل و ملحقات خواسته شده ، شامل عکس و کپی شناسنامه و غیره را پیوست و درون پاکت قرار دادم و با پست سفارشی ارسال نمودم.

 

یک مدت بعدش در آزمون شرکت کردم و از حسن اتفاق یا بد حادثه در لیست قبول شدگان قرار گرفتم، عالم و آدم از تصمیم عجیب من شگفت زده شدند، اما من تصمیم را گرفته بودم. دو سال را در شیراز گذرانیدم و در محضر اساتید بی نظیری همچو منصور اوجی ، جنتی عطایی و دکتر حسین کاشف به اندازه چند دانشگاه آموختم و در رشته علوم اجتماعی با خیر و خوشی فارغ التحصیل شدم.

 

در یکی از مدارس جانکی شروع به کار کردم ، علاوه بر ۲۴ ساعت موظفی علوم اجتماعی ۶ ساعت ادبیات اضافه کاری گرفتم. یادم می آید در ساعت درس انشاء به بچه ها گفتم در مورد زندگی انشاء بنویسند، هفته بعد که ساعت انشاء بود.

 

مرادقلی دستش را بلند کرد و گفت: آقا من بیایم انشاء بخوانم و انشایش را اینگونه شروع کرد: آقا اجازه بازهم ما امروز انشا داشتیم و دیشب انگار موی سیمرغ را زال به آتش انداخت، مردم آبادی و فک و فامیل مثل مور و ملخ به خانه ی ما آمدند. دایی رحمت الله گفت، مرادقلی معلمتان گفته درباره چه انشاء بنویسید؟ و چنان معرکه ای بپا شد که آنطرفش ناپیدا بود. آقا اجازه من گفتم موضوع انشاء در مورد زندگی است.

 

خالو سپهدار گفت: خاک تو سر معلمتان کنم ، اگه عقل حسابی می داشت ، اون کار نوندار و آبدار را ول نمی کرد و بیاد معلم بشه، عامو قلندر گفت: بچه بنویس زندگی مثل تنبان عامو خانقلی است که واسه خودش تنگه و واسه پسرش گشاده و بین داشتن و نداشتنش زیاده توفیری نیست.

 

آقا اجازه کا خانمراد گفت. بچه بنویس زندگی مثل کفش های میرزا نوروز است که دیگه جای وصله خوردن ندارد، و مثل طوق لعنت وبال گردنت میشه و مجبوری بذاریش زیر بغلت و پاپتی کوچه و خیابان گز بکنی و هی راه بری و هی بگی لعنت به پدرت با این کفش هات و مردم کوچه و آبادی به ریشت بخندند.

 

آقا اجازه خالو خداداد گفت: یه چیزی بنویس که معلم فلان شده خوشش بیاد و بهت نمره ی بیست بده. بنویس زندگی حال وروز آقا معلم است که از بانگ سحری خروس گل عنبر تا بوق شب جون مرگ میکنه و آخر ماه که چندر قازی بهش میدن تازه اول بدبختیش شروع میشه و هرچه چرُتکه میندازه هفتش گروی هشتش است و از رو هم نمیره و از این ستاد به آن ستاد برای این نماینده و آن نماینده معرکه بپا می کند.

 

آقا اجازه ، انشای من تموم شد بروم بشینم؟

گفتم برو پسرم خوب زدی تو خال!؟.