چرا حفظ زبان‌ها اهمیت دارد؟

خورنا – جنگ قدرت در عرصه سیاست و مناسبات جهانی وجه‌ای دارد که کمتر به آن توجه می‌شود؛ زبان. زبان قدرت ‌می‌آورد و قدرت موجب حفظ یا نابودی یک زبان می‌شود. جهان امروز ما جهان انقراض‌هاست. نه فقط انقراض گونه‌های جانوری و زیستی، که انقراض گونه‌های متنوع زبانی و فرهنگی. زبان‌ها همواره در حال نابودی، تغییر شکل، و تولد بوده‌اند، اما امروز این مسیر تقریبا یک‌طرفه شده؛ زبان‌ها یکی پس از دیگری می‌میرند و اما به ندرت زبانی جدید متولد می‌شود. این نوشتار به وضعیت فعلی زبان‌ها و اهمیت حفظ آنها می‌پردازد.

این مقاله، که بخش‎های زیادی از آن ترجمه از مقالۀ «زبان‏شناسی رادیکال در عصر انقراض» نوشتۀ راس پرلین است، به اهمیت حفظ و توانمدسازی زبان‌‏ها، حفظ وضعیت تنوع زبانی و مقاومت در مقابل قطبی‌‏سازی زبانی می‌‏پردازد.

شوونیسم [۱] زبانی در دنیای امروز مدرن و جهانی شده است و اکنون به نیروی قدرتمندی بدل شده که در حذف دسته‎جمعی زبانها و فرهنگ‌ها مشارکت می‌‏کند. انقراض زبان و فرهنگ تبعات سیاسی عمیق و دامنه‏‌داری دارد. پیش‌‏بینی می‌‏شود که نصف زبان‌های هنوز زندۀ دنیا – بیشتر زبان‌هایی که ثبت نشده، نانوشته و خارج از اجتماع خود ناشناخته‎اند-  تا پایان قرن آینده از بین بروند. گروه‏‌های چپ و لیبرال‏ اغلب به درستی به  نقش سرمایه‌‏داری و رشد بی حد و حصر آن، و همچنین به نقش خود ما به عنوان مصرف‌‏کنندگان، در انقراض گونه‏‌های زیستی اشاره می‎کنند. تعداد گونه‏‌های گیاهی و جانوری منقرض شده و در حال انقراض در عصر ما به حدی رسیده است که از این عصر به نام ششمین عصر انقراض کرۀ زمین یاد می‎کنند (به کتاب انقراض ششم، از الیزابت کولبرت رجوع کنید). به همین قیاس، می‏‌توانیم از یک دورۀ اضطراری در مورد انقراض زبانی‌فرهنگی در دوران سرمایه‏‌داری، امپریالیسم و ملت‌سازی حرف بزنیم.
پیش‌‏بینی می‌‏شود که نصف زبان‌های هنوز زندۀ دنیا – بیشتر زبان‌هایی که ثبت نشده، نانوشته و خارج از اجتماع خود ناشناخته‎اند- تا پایان قرن آینده از بین بروند.

در آمریکا قرن‌ها نسل‌کشی، کوچ اجباری، آزار و ادغام اجباری بومیان باعث شد که از حدود ۳۰۰ زبان بومی کاملاً متفاوت تنها چند زبان قوی باقی بماند و در حال حاضر هم حدود پنجاه زبان بومی در حال انقراضند؛ یعنی کمتر از ده گویشور دارند.

واقعیت این است که زبان‎ها همواره و به طور طبیعی زاده شده و می‎میرند. زبان‏‌هایی که آنها را باستانی می‏‌نامیم، زمانی زبان‏‌های زنده بوده‏‌اند که به دلایل مختلفی چون جنگ، بلایای طبیعی یا کوچ مردمان، از بین رفته‌‏اند و زبان‏‌های جدید، حاصل از تماس‌‏های اجتماعی جدید، زاییده شده‎اند. پس مرگ و تولد زبان‏‌ها امری همیشگی و طبیعی است. اما مسئلۀ اضطراری این است که هیچ‎وقت در طول تاریخ، زبان‎ها با این مقیاس و سرعت که در دهه‎های گذشته شاهدش بوده‏‌ایم رو به انقراض نگذاشته بوده‎اند، و در همین حال فقط تعداد محدودی زبان طبیعی جدید به دنیا آمده‎اند (زبان اشارۀ نیکاراگوئه در نیکاراگوئه و وارلپیری جدید در استرالیا از آن جمله‎اند).  به بیان دیگر، در دوران‌‏های قدیم‏‌تر، همچنان که مرگ و تولد زبان‏ها در مناطق مختلف جهان رخ می‏‌داد، چهرۀ متنوع فرهنگی‌زبانی همچنان حفظ می‏‌شد. اما امروزه مرگ زبان‏‌ها به سمت قطبی‏‌شدگی فرهنگی‌زبانی به پیش می‏‌رود.

چرا باید برای تقویت زبان‏‌های موجود در جهان تلاش کرد؟

دلایل محکمی اعم از دلایل سیاسی، آموزشی‌تحصیلی، علمی و فرهنگی وجود دارد که زبان‏‌های در خطر انقراض را نجات بدهیم و زبان‎های کمتر قدرتمند را تقویت کنیم؛

یک دلیل سرراست از منظر عدالت و حقوق اقلیت است؛ همیشه قدرتمند، زبان خود را به بی‏‌قدرت تحمیل می‏‌کند؛ با به رسمیت شناختن زبان‏‌های کم‎قدرت، آنها نیز رو به سوی توانمندی می‏‌روند و آن‎گاه رابطه‏‌های برابرتری میان گویشوران زبان‏‌های گوناگون برقرار می‏‌شود. برای بعضی نیازها یک گروه مجبور به یادگیری زبان گروه دیگر می‏‌شوند و برای نیازهای دیگر بالعکس.

دلیل دیگر این است که هر زبانی مخزنی از تاریخ، ادبیات، دانش و خرد در خود دارد که با از دست رفتن هر کدام، فرهنگ و تمدن عمومی بشر به درجاتی فقیرتر می‌‏شود. (ممکن است حوزۀ مورد علاقۀ شما مربوط به تکنولوژی‏‌های مدرن باشد و تمام نیازتان را در حوزۀ زبان‏‌های قدرتمند به راحتی پیدا کنید و نیازی به مخزن دانش زبان‏‌های ضعیف نداشته باشید. اما خودخواهی را کنار بگذارید. برای محققانی که به دریافت و پردازش مفاهیم – مثلاً مفهوم رنگ – در گیرنده‏‌های حسی انسان و نمود آن در مفهوم‏‌سازی ذهن علاقه دارند، یافته‎ها یا داده‎هایی از تک‌تک زبان‎های دنیا ارزشمند و روشنگرانه است).

از سوی دیگر، کودکان وقتی به زبان مادری آموزش ببینند، بازده آموزشی‌شان بسیار بالاتر است، و البته حکومت‏‌ها اغلب، آنقدر درگیر تبلیغات و همسان‏‌سازی هستند که این حق اولیه را نادیده می‎گیرند.
چندزبانگی به رشد شناختی افراد و اجتماعات کمک می‏‌کند و به طور بالقوه ظرفیت همدلی و آزاداندیشی را در افراد و گروه‌ها تقویت می‏‌کند.

یک دلیل روانشناختی‌اجتماعی هم وجود دارد. پیوستگی فرهنگی و زبانی حس اجتماعی افراد را تقویت می‏‌کند و گسست‌‏های زبانی که در مدت عمر یک فرد (و نه مثلاً در طول قرن‎ها) رخ بدهد به سرگردانی در حیات اجتماعی افراد منجر می‎شود. (نمونۀ این حس سرگردانی را در پیمانه‎ای کوچک در زندگی مهاجران شاهدیم. بیشتر مهاجران با این حس بیگانگی با فرزند آشنا هستند، بیگانگی‎ای که صرفاً به دلیل اختلاف سن نیست؛ بلکه ناشی از آن است که فرزند در زبانی متفاوت با زبان والدین، رشد کرده و آموزش دیده است).

چندزبانگی به رشد شناختی افراد و اجتماعات کمک می‏‌کند و به طور بالقوه ظرفیت همدلی و آزاداندیشی را در افراد و گروه‌ها تقویت می‏‌کند. اما باید دانست که چندزبانگی بیشتر از آنکه به جمعیت محدودی از انسان‌ها که در مسیر تحصیلات عالی قرار گرفته و مختارانه زبان‏‌های گوناگون را آموخته‏‌اند ارجاع داده شود، بیشتر توصیف‏‌گر وضعیت میلیون‏‌ها انسان دیگری است که گزینۀ دیگری به جز آموزش به زبان‏‌های قدرتمند همسایۀ خود نداشته‏‌اند.

زبان‌ها، به مثابه منابع غیرقابل جایگزینی از امکان، تنوع و تکثر رادیکال، در خطر نابودی‌اند. گرچه گرایش‎های مشخص و پارامترهای مشخص مشترکی میان همۀ زبان‌ها وجود دارد، اما زبان‌های جهان هزاران تجربۀ طبیعی از زیست، درک و دیدن جهان به گونه‏‌های پیش‌سرمایه‏‌داری، غیرسرمایه‏‌داری و ضد سرمایه‏‌داری‌ را ارائه می‌دهند. زبان‏‌های از بین رفتۀ انسان‎های شکارچی و زندگی چوپانی بر گونه‎هایی از زیست بشری گواهی می‌دهند که بسیار متفاوت و به نظر بسیاری، بسیار برابری‏‌طلبانه‎تر از زیست امروز ما بوده‎اند. (اینکه جوامع غیر مدرن را ضعیف و عقب‏‌مانده بخوانیم و با این استدلال که هر جامعه‎ای «خودش» باید تلاش کند که از قافلۀ مدرنیته عقب نماند و اگر ماند، دلیل خوبی برای نابودی آن جامعه است، هیچ کدام دلایل کافی برای بی‌ارزش دانستن زبان و فرهنگ جوامع نیست. این استدلال شبیه همان استدلالی است که زیست فقرا، بی‏‌خانمان‏‌ها، بیماران و افراد پیر را در جامعۀ تولیدی بی‏‌ارزش یا کم‎ارزش‌تر از زیست دیگر افراد می‏‌داند).

در عصر ما ذهنیت سرمایه‏‌دارانه، کاملاً ناخودآگاه در زبان روزمره‎مان حضور دارد. امروزه دربارۀ مفاهیمی همچون زمان، مکان و روابط انسانی کاملاً برپایۀ ذهنیت دوران سرمایه‎داری مفهوم‎بندی و صحبت می‏‌کنیم. مثلاً تشکر کردن بابت «وقت کسی را گرفتن» یا «وقت گذاشتن برای انجام کاری» عباراتی نسبتاً جدیدند که نتیجۀ تفکری است که زمان را همچون دارایی مالی در نظر می‏‌گیرد. در این نوع ذهنیت، ما وقت را همانند پول می‏‌دهیم و می‏‌گیریم یا برای کاری آن را سرمایه‏‌گذاری می‏‌کنیم. در بسیاری از زبان‏‌های دنیا این نوع تعابیر از مفهوم زمان غریب به نظر می‏‌رسند و در پیشینۀ زبان فارسی هم چنین تعابیری رایج نبوده است.
در عصر ما ذهنیت سرمایه‏‌دارانه، کاملاً ناخودآگاه در زبان روزمره‎مان حضور دارد. مثلا تشکر کردن بابت «وقت کسی را گرفتن» یا «وقت گذاشتن برای انجام کاری» عباراتی نسبتاً جدیدند که نتیجۀ تفکری است که زمان را همچون دارایی مالی در نظر می‏‌گیرد.

چپ‌گرایان، لیبرال‏‌ها و ترقی‎خواهان بیش از آنچه خودشان خبر داشته باشند در آیندۀ زبان نقش دارند. آنها به خوبی دربارۀ جنس، نژاد، طبقه و جنسیت آگاهی‌‏بخشی می‎کنند؛ اما توجه چندانی به برتری زبانی افراد و گروه‎ها ندارند. زبان‎های اکثریت، همچون انگلیسی، چینی یا هوسه (زبان غالب نیجریه) همچون هوایی که تنفس می‏‌کنیم برای گویشوران عادی قلمداد می‏‌شوند و از طریق همان زبان‎های اکثریت است که واژگان اصلی و شعارسازی‏‌های سیاسی تولید می‎شوند.

تخریب فرهنگ، همچون تخریب محیط زیست، مبحثی است که برای مقابله با سرمایه‌‏داری خشن و بی‏‌حد و حصر مطرح می‎شود. متفکران رادیکال مدت مدیدی است که عنوان می‎کنند زبان‏‌های استاندارد از مهم‏ترین عناصر کنترل هژمونیک (تک صدایی اکثریت) هستند. از آن طرف، زبان‏‌های سرکوب شده، حاملان مقاومت و اعتراض بوده‌‏اند- همچون زبان ییدیش در آغاز قرن بیستم که نقش مؤثر در جنبش کارگری داشت؛ یا زبان‌های کچوا و آیمارا که سندیکای کوکالِروس[۲] در  بولیوی را در حمایت از اِوو مورالس تشکیل می‌‏دادند. گوران تربورن[۳] اخیراً درمطلبی در نیولفت ریویو نوشت که جمعیت‏‌های پیش‎سرمایه‎داری به مثابۀ یکی از چهار نیروی اجتماعی در جهان عمل می‏‌کنند که نقد به سرمایه‏‌داری قرن بیست و یکم به واسطۀ آنها انجام می‏‌شود. او می‌گوید این نیروها از نظر تعداد و منابع وزن زیادی ورای تأثیرات محلی ندارند، اما می‎شود تلاش آنها را با جنبش‎های بزرگ‌تر انتقادی بازتولید کرد.

این زبان‎های اقلیت ممکن است به زودی کنار بروند و دیگر پیش‏‌سرمایه‏‌داری نمانند. زبان‏‌های جمعیت‎های کوچک به زودی از طریق تکنوکرات‏‌ها به سود زبان‏‌های رسمی استاندارد شده کنار زده می‏‌شوند و این اجتماعات هم سرانجام به «زبان‏‌های بازار» می‎رسند، یعنی زبان‎هایی که پول و قدرت در خود دارند. همان روند مونوپولی همیشگی. به همین دلیل انقراض زبان‏‌ها که امروز شاهدش هستیم، یک روند عقلانی و از روی انتخاب منطقی نیست، بلکه بیشتر نتیجۀ گسترش مناسبات قدرت و بازار و باز شدن راه این مناسبات به اجتماعات محلی  و زندگی‏های شخصی است. تهدید مستقیم  گویشوران زبان‎های محلی همواره ویژگی رایج مرحلۀ «قلمروزدایی» یا غصب سرزمین بوده است که اغلب یک دورۀ میانی فاجعه‏‌بار فرهنگی در ادامۀ خود دارد، اما حالا شهرها، مشاغل، مدارس و رسانه‏‌ها به سرعت توسط مناسبات سرمایۀ جهانی غصب می‏‌شوند. قابلیت زبانی انسان هم به مثابه یک دارایی سرمایه‌‏ای مثل باقی دارایی‏‌ها از نو شکل می‏‌گیرد. و دیگر زبان معنای همبستگی یا تعلق به مکان یا گروه اجتماعی را از دست می‏‌دهد. زبان هم دود می‏‌شود و به هوا می‌‏رود.

سیاست و برج بابل [۴]

از نظر بسیاری، درهم شکسته شدن جوامع سنتی نوعی رهایی است، و از نظر برخی دیگر فاجعه است. حتی در شرایطی که مدارا، احترام و حمایت از زیست بومی هم وجود داشته باشد، باز هم عده‌‏ای ترجیح می‏‌دهند زبان بومی خود را رها کنند و البته گروهی دیگر آن را حفظ می‏‌کنند. برای دولت‌ملت‎ها وجود هویت ملی یکدست مزایایی دارد؛ مثلاً از لحاظ چارچوب‏‌های ملی مشترک، دموکراسی، کارآمدی و انسجام اجتماعی، یکدستی به سود دولت‌ملت‎هاست. سؤال این است که آیا برای شرایط برج بابل، یعنی تنوع گستردۀ زبانی امکان یک سوسیال دموکراسی وجود دارد؟ نظریه‏‌پردازان لیبرال و چندفرهنگی‎گرا به این موضوع که چگونه دموکراسی و گوناگونی ژرف را با هم آشتی دهند، پرداخته‎اند؛ اما زبان‎شناسان و فعالان امور زبانی به ندرت در این امور شرکت جسته‏‌اند. نقشی که زبان‏شناسی رادیکال می‌‏تواند در این زمینه ایفا کند، افزودن یک جنبۀ دیگر بر این مباحث است. نه فقط با تأکید بر حقوق فردی و گروهی گویشوران، بلکه با تاکید بر این امر که برای باز گذاشتن افق‎های فرهنگی و سیاسی، وجود یک میراث فوقِ متنوع زبانی اهمیت دارد.
اقلیت‎های ملی باید همان ابزارهای ملت‏‌سازی را که ملت اکثریت دارد، دارا باشند، اما در واقعیت بسیاری از گویشوران زبان‎های قدرتمند، باقی زبان‎ها را ابتدایی می‏‌پندارند و آنها را لایق حمایت شدن نمی‌دانند.

به گفتۀ مایکل والزر[۵]، افراد تمایل دارند با مشارکت در زیست اشتراکی در فرهنگ و جامعه رشد و شکوفایی داشته باشند. سوال اینجاست که آیا می‎شود تحت سیطرۀ سرمایه‎داری پیوندهایی به قدرت پیوندهای قومی موجود ایجاد کرد؟ گاهی خرده‎فرهنگ‏ها به حلقه‎های بازار مشابهت پیدا می‏‌کنند که به صورت انتخابی متصل می‏‌شوند اما به همین دلیل زود از هم باز می‏‌شوند. در واقع فرهنگ‏‌های سنتی که زیر فشار بازار دوام می‏‌آورند، در خطر کالایی‌شدن هستند. به گفتۀ ویل کیملیکا[۴] اینکه دولت لیبرال خرده‏‌فرهنگ‎ها را در خود جا می‏‌دهد، به این دلیل است که حضور این خرده‌فرهنگ‎ها در این سیستم به افراد حسی از انتخاب می‏‌دهد. اما وقتی پای انتخاب وسط می‎آید در واقع ما کل سنت‎های فرهنگی را به بازار تقلیل می‎دهیم و آنها را در یک مسابقه می‏‌گذاریم. در حالی‌که به گفتۀ کیملیکا اقلیت‎های ملی باید همان ابزارهای ملت‏‌سازی را که ملت اکثریت دارد، دارا باشند، اما در واقعیت بسیاری از گویشوران زبان‎های قدرتمند، باقی زبان‎ها را ابتدایی می‏‌پندارند و آنها را لایق حمایت شدن نمی‌دانند.

راهکارها

بعضی کشورها به سمت یک تعادل ترکیبی پیش رفته‎اند که در آن زبان‌ها و فرهنگ‌های مجزا در جریان رشد و نمو، فضای کافی برای بقا، هویت‏‌مندی و همبستگی پیدا می‎کنند. نگرش این کشورها این است که گروه‏‌های زبانی باید شبیه پوسته‏‌هایی نفوذپذیر باشند نه دیوارهایی نفوذناپذیر. سیاست آنها به این گونه است که خودمختاری فرهنگ بومی با تعهدمندی ملی به ساختار قانونی و سیاسی کشور ترکیب می‎شود. مثلاً در سوییس حقوق زبانی گویشوران یک منطقه همراه با «حقوق ارضی» آنها حمایت می‎شود (زبان آموزش در مدارس و مکاتبات رسمی در چهار منطقۀ ایتالیایی‌نشین، آلمانی‌نشین، فرانسه‌نشین و رومانش‌نشین به ترتیب ایتالیایی، آلمانی، فرانسوی و رومانش است). در کانادا حقوق فردی فرانسه‎زبانان حتی در صورت تغییر مکانشان همچنان محفوظ است.
امروزه یکسان‎سازی، بیش از به رسمیت شناختن تفاوت‎ها تقویت می‎شود. به همین دلیل کشورها به ترتیب در مسیر تجزیه قدم برمی‌‏دارند. تجزیه‎طلبی بیش از هرچیز به عدم مدارا (یا حداقل عدم حساسیت) گروه‎های اکثریت، به نیازهای اقلیت مربوط می‎شود.

اما امروزه یکسان‎سازی، بیش از به رسمیت شناختن تفاوت‎ها تقویت می‎شود. به همین دلیل کشورها به ترتیب در مسیر تجزیه قدم برمی‌‏دارند. تجزیه‎طلبی بیش از هرچیز به عدم مدارا (یا حداقل عدم حساسیت) گروه‎های اکثریت، به نیازهای اقلیت مربوط می‎شود. اوج گرفتن جنبش‏‌های استقلال اسکاتلند به بی‏‌خردی‎های مارگارت تاچر بی ارتباط نیست. همانطور که دیکتاتوری شوونیستی فرانکو به ناسیونالیسم کاتالونیا دامن زد؛ رییس‌جمهور سابق اوکراین، ویکتور یانوکوویچ، ولادیمیر پوتین و اسلافش مسئول ناسیونالیسم افراطی اوکراین هستند. و ماجرای استقلال اوکراین به دست ناسیونالیست‎ها به اینجا ختم نخواهد شد، چرا که اوضاع به نزاع با روسی ‏زبانان و تاتارها در کریمه کشیده می‏‌شود.

گرچه جلوی روند انقراض زبان‎ها را نمی‏‌توان به طور کامل گرفت، اما می‎شود در مقابل آن مقاومت کرد و آن را کاهش داد. اولین ضرورت، مدارا و پذیرش نیازهاست؛ جلوی شوونیسم زبانی می‏‌توان ایستاد. بعضی راه‎های آزمایش‌شده دربارۀ زبان‎های در خطر (اغلب در کانادا، آمریکا و استرالیا) و بعضی راهبردهای عملی شامل این موارد است: توصیف و تعریف زبان‏ها در دائره المعارف‎ها و فرهنگ‌های لغات، تاسیس مراکز آموزشی برای تربیت گویشوران ماهر، تربیت معلمان زبان و تالیف فرهنگ لغات و کتاب‌های دستور زبان‎. البته همۀ این‎ها مسیرهای پر چالشی پیش روی زبان‎شناسان، معلمان و سیاست‏‌گزارانند.

برای تقویت زبان‎های کمتر قدرتمند هم راه‎های ذکر شده کارایی دارند. در سال گذشته در ایران رشتۀ زبان و ادبیات کردی در دانشگاه کردستان تأسیس شد که این مورد را نیز می‏‌توان مرتبط و در راستای موارد بالا نام برد. یک راه دیگر توانمندسازی زبان‎ها، مکتوب کردن ادبیات شفاهی آنها از یک سو و تولید ادبیات مکتوب جدید در آن زبان‏ها از سوی دیگر است (کاری که در ایران، صمد بهرنگی در ادبیات ترکی آذربایجان، علی اشرف درویشیان در ادبیات کردی و عده‏‌ای دیگر از ادیبان و نویسندگان در ادبیات بلوچی و گیلکی و بعضی زبان‎های دیگر انجام داده‏‌اند).

الگوهای دیگر در دنیا کشورهایی هستند که از نظر زبانی «فوق متنوع» خوانده می‎شوند؛ مثل اندونزی، تانزانیا، هندوستان، نپال، پاپوا و وانواتو. در این کشورها زبان‏‌های خنثی مانند انگلیسی (یا اندونزیایی، یا سواحیلی یا توک‎پیسین) فقط در موقعیت‎های رسمی و در موقعیت‌‏های بین گروهی استفاده می‎شوند، اما زبان‌های محلی هم رسمیت کامل دارند. در این کشورها تنش‏‌های ملت‌سازی و همسان‏‌سازی رو به کاهش‌اند.

با ترکیب استقلال و منابع اقتصادی و برنامه‎ریزی هنوز هم می‏‌توان زبان‎هایی را که خیلی ناتوان نشده‏‌اند (تعداد نسبتاً زیاد گویشور و پویایی دارند) حفظ کرد. حفظ و توانمندسازی زبان‎های مائوری، ولزی، کاتالان و هاوایی همگی از دهۀ ۱۹۶۰ آغاز شد و با موفقیت جلو رفت. در هر مورد یک نوزایی فرهنگی بزرگتر ضروری بود و البته جنبش‏‌های سیاسی صلح‎آمیز که بر استقلال محلی تأکید داشتند، راهگشای حفظ و توانمندی این زبان‏ها بود.
۷۶ زبان زنده در ایران وجود دارد. از این میان ۵ زبان نهادینه شده‎اند، ۲۷ زبان هنوز گویشوران زیادی دارند و کاملاً زنده‎اند اما فعالیتی برای پیشرفت آنها انجام نمی‏‌شود، ۳۱ زبان در خطرند، به این معنی که احتمالاً به نسل‏های جوان‎تر منتقل نمی‎شوند و ۵ زبان رو به مرگ‌اند، یعنی فقط تعداد کمی گویشور مسن دارند.

جهانی را تصور کنید که تکثر و تنوع برج بابل با دموکراسی همراه باشد و این تکثر و تنوع نه فقط در معنای فردی بلکه در معنای تفاوت‌های گروهی معنا بدهد که افراد در میان این گروه‌‏ها و در «زیست اشتراکی» رشد و بالنده می‏‌شوند.

وضعیت زبانی ایران

بنا به اطلاعات سایت اتنولوگ ۷۶ زبان [۷] زنده در ایران وجود دارد. از این میان ۵ زبان نهادینه شده‎اند یعنی نه فقط در خانه بلکه در نهادهای اجتماعی (مدارس، دانشگاه‎ها، ادارات، رسانه‎های جمعی) از این زبان‎ها استفاده می‎شود. این ۵ زبان عبارتند از: فارسی، ترکی، کردی، ارمنی و گیلکی. ۸ زبان دیگر در حال پیشرفت‌اند و در جوامع خود برای تقویت آنها کار می‎شود (پشتو، ترکمن، بلوچی، تالشی و…). ۲۷ زبان هنوز گویشوران زیادی دارند و کاملاً زنده‎اند اما فعالیتی برای پیشرفت آنها انجام نمی‏‌شود (بختیاری، دزفولی، لکی، لاری و…)، ۳۱ زبان در خطرند، به این معنی که احتمالاً به نسل‏های جوان‎تر منتقل نمی‎شوند و ۵ زبان رو به مرگ‌اند، یعنی فقط تعداد کمی گویشور مسن دارند.

از زبان‎های ایران که در وضعیت اضطراری رو به انقراض‌اند، می‏‌توان به این زبان‎ها اشاره کرد: بشاکردی، دری کرمانی، گبری (دری زرتشتی)، گالشی (در گیلان)، سنایا (زبان آشوریان سنندج)، خویینی (در زنجان)، مندایی جدید (زبان صائبین خوزستان)، کُرُشی (در استان فارس). این زبان‌ها بین صد تا کمتر از هزار گویشور دارند و به زودی منقرض می‏‌شوند (مگر اینکه رویدادی سیاسی، فرهنگی یا آموزشی رخ بدهد و گویشوران جدید در این زبانها آموزش بینند). ده‌ها زبان دیگر نیز در خطر انقراضند ولی فعلاً گویشوران زیادی دارند. اما تا چند دهۀ دیگر به وضعیت گروه اول دچار می‏شوند. برای اطلاعات بیشتر از زبان‌های درخطر ایران و جهان به اینجا مراجعه کنید.

زبان‌شناسانی از ایران و از دیگر کشورها در حال کار بر روی زبان‎های کم‎گویشور ایران هستند و پروژه‎هایی برای توصیف دستور این زبان‎ها در دانشگاه‎های مختلف در دست انجام است. اما باید توجه داشت که کار زبان‏‌شناسان تاکنون صرفاً ثبت و جمع‌آوری زبان‎های درخطر بوده است، به گونه‎ای که تا پیش از مرگ آخرین گویشور آنها، این زبان‎ها به صورت مکتوب و به منظور پژوهش‎های بعدی نگهداری شوند. ولی برای تقویت زبان‏ها کاری فراتر از ثبت زبان لازم است که بتوان آمار گویشوران یک زبان را حفظ کرد یا افزایش داد. به بعضی اقدامات در این زمینه در بخش راهکارها اشاره شده است.

بخش‎ عمده‎ای از این مقاله ترجمه از مقالۀ Radical Linguistics in an Age of Extinction بوده و بخش‎های دیگر تألیفی است.

پانویس‌ها

۱. پرستش، سرسپردگی و میهن‌پرستی افراطی و باور به برتری یک فرهنگ و زبان

۲. کشاورزان کوکاکار که از راه کشت و پرورش برگ کوکا- مادۀ اصلی کوکایین- در بولیوی و پرو روزگار می ‏گذرانند. کشت و مصرف این گیاه در این کشورها ممنوعیتی ندارد، اما به دلیل اینکه این کشاورزان از منظر قوانین امریکا عاملان ورود کوکایین به امریکا هستند، همواره مورد خشونت پلیس و دسته‎های قاچاق مواد مخدر واقع می ‏شوند.

۳. Göran Therborn

۴. در «سِفر پیدایش» آمده است، آدمیان در ابتدا همگی به یک زبان سخن میگفتند تا اینکه در شهر بابل تصمیم گرفتند برج بلندی بسازند تا از آنجا به بهشت برسند. خداوند برجاه طلبی آنها خشم گرفت وآنان را نفرین کرد و زبان واحد را مشوش ساخت. از آن زمان زبانها مختلف گشت و آدمیان پراکنده گشتند. در گفتمان علوم انسانی استعارۀ برج بابل به معنای پراکندگی و تنوع زبانی و فرهنگی به کار می رود.

۵. Michael Walzer

۶. Will Kymlicka

۷. بعضی بین زبان و گویش تمایز قائل می‎شوند. اما مرزهای تمایزدهندۀ این دو چندان واضح نیست. برای مقصود این مقاله این تمایز اهمیت چندانی ندارد.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.